💠 در بیان منع کردن مجنون
فصاد را که نشتر به بدن لیلی می رسد
⬅️ از قضا مجنون ز تب شد ناتوان
فصد فرمودی طبیب مهربان
آمد آن فصاد و پهلویش نشست
نشتری بگرفت و بازویش ببست
گفت مجنون با دو چشم خونچکان
برکدامین رگ زنی تیغ ای فلان
گفت این رگ گفت از لیلی پر است
این رگم پرگوهر است و پردر است
تیغ بر لیلی کجا باشد روا
جان مجنون باد لیلی را فدا
گفت فصاد آن رگ دیگر زنم
جانت از رنج و عنا فارغ کنم
گفت آن هم جای لیلای منست
منزل آن سرو بالای منست
می گشایم گفت ز آن دست دگر
گفت لیلی را در آن باشد مقر
درهمی آنگه به آن فصاد داد
گفت اینک مزدت ای استاد راد
دارد اندر هر رگم لیلی مقام
هربن مویم بود او را کنام
من چه گویم رگ چه و پی چیست آن
سر چه و جان چیست مجنون کیست آن
من خود ای فصاد مجنون نیستم
هرچه هستم من نیم لیلی استم
از تن من رگ چه بگشایی ز تیغ
تیغ تو بر لیلی آید بیدریغ
گو تن من خسته و رنجور باد
چشم بد از روی لیلی دور باد
گو بسوز از تاب و تب ای جان من
تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد همچو من گردد هلاک
چونکه لیلی را بقا باشد چه باک
من اگر مردم از این ضیق النفس
گو سر لیلی سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او
جان صد مجنون فدای جان او
جان چه باشد تا توان بهر تو داد
جان به قربان سگ کوی تو باد
💠 در بیان گردیدن
مجنون گِرد سگ کوی لیلی
هرسگی در کوی او دارد گذار
درد او یا رب به جان من گذار
دید مجنون را یکی روزی که گشت
او همی گرد سگی در طرف دشت
خاک پای او همیبرداشتی
گه به دیده گه به سر بگذاشتی
گفت ای مجنون چه باشد این جنون
این چه فن است از جنون ای ذیفنون
گفت مجنون از جنونم نیست این
این سگ سر منزل لیلی است این
چونکه این سگ اندر آن کو آشناست
خاک پایش طوطیای چشم ماست
گرچه در ظاهر کنم سگ را طواف
نیک میبیند حقیقت موشکاف…
┄┅═✧❁••❁✧═┅┄
⬅️ ای بسا رند خراباتی مست
کو نداند سر ز پا و پا ز دست
گر برآرد یک سحر از دل فغان
نالد از افغان او هفت آسمان
گر زبان خود گشاید در گله
در ملایک افکند صد ولوله
آهی از دل گر برآرد صبحگاه
عرش را در لرزه اندازد ز راه
گر بگوید یا ربی او در خطاب
آیدش لبیک عبدی در جواب
مست باشد او ولی نی مست می
مست باشد از شراب خاص وی
گرنه او را پای باشد نه سری
پا و سر داده به راه دلبری
گر به شیدایی برآورده است سر
هم ندارد خود ز شیدایی خبر