
⏪ « آقای موحدی »
روضه حضرت علی اکبر(ع)
⬅️ گمان مدار كه گفتم برو دل از تو بریدم
نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم
محاسنم به كف دست بود و اشك به چشمم
گهی به خاك فتادم گهی زجای پریدم
دو چشم خود بگشا و سؤال كن كه بگویم
ز خیمه تا سر نعش تو من چگونه رسیدم
ز اشك دیده لبم تر شد آن زمان كه به خیمه
زبان خشك تو را در دهان خویش مكیدم
نه تیغ شمر مرا می كشد نه نیزهٔ خولی
زمانه كشت مرا لحظه ای كه داغ تو دیدم
🏴 دویده ام ز حرم تا که زنده ات نگرم
مبند دیده کمی دست و پا بزن پسرم
جوان ز دل نرود گر چه از نظر برود
تو نِی برون ز دلم می روی نه از نظرم
به پیش دیده ی من پاره پاره ات کردند
دلی به رحم نیامد نگفت من پدرم

