مداحی صوتی

مدح امیرالمؤمنین علی علیه السلام

شعر از دیوان وفایی - مداح آقای موحدی

 

▫️ز ماه چهره ساقیا، برافکن این نقاب را
به ماهتاب سیر ده هماره آفتاب را
برآفتاب می‌نگر، ستاره سان حُباب را
بریز هان بیار هی به رنگ آتش آب را

به یاد لعل آن صنم سبیل کن شراب را

▫️اگر سبیل می‌کنی، خُم و سبو سبیل کن
ز دجله‌ی خُم و سبو جهان چو رود نیل کن
در این ثواب بنده را، ز مرحمت دخیل کن
دخیل اگر نمی‌کنی بیا مرا وکیل کن

که تا ز رشحه‌ی سبو خجل کنم سحاب را

▫️غریب نیست ساقیا بپرسی ار ز غربتم
عجیب نیست گر کنی تفقّدی به کربتم
نظر کنی به غربتم گذر کنی به تربتم
الا، زیان نمی کنی اگر، به قصد قربتم

به آب آتشین ز جان نشانی التهاب را

▫️الا اگر، می ام دهی بده ز خُّمِ احمدی
نه خُّمِ کیقباد و جم، از می محمّدی
که مست مست سازدم، چه مست مست سرمدی
رهاندم ز هستی و کشاندم به بیخودی

که تا به چشم حق کنم نظاره بوتراب را

▫️ابوتراب و بوالحسن الا منش ندا کنم
ز تهمت نصیری اش به این و آن رها کنم
علی علی جدا کنم، ‌خدا خدا جدا کنم
به خود ببندم احولی که او ز خود رضا کنم

به هر چه رأی او بُوَد ادا کنم خطاب را

▫️امیر بود در ازل دوباره در غدیر شد
مبلّغ امیری اش رسول بی نظیر شد
به انس و جنّ امیر شد به مصطفی ظهیر شد
همین نه بس ظهیر شد، دبیر شد، وزیر شد

مُشار شد، مُشیر شد، حضور را غیاب را

▫️هماره گفت مصطفی علی بود حسام من
به شرع من وصی من، به جای من امام من
امیر من نصیر من، ظهیر من قوام من
حلال او حلال من، حرام او حرام من

دیگر چه جای دم زدن، ‌ثعالب و کلاب را

▫️به جز نبی به دیگری علی قیاس کی شود
حریر و پرنیان اَلا، سیه پلاس کی شود
عدو شناس درجهان علی شناس کی شود
شناختن خدای را، دراین لباس کی شود

که چشم حق جدا کند، ز هم سراب و آب را

▫️مقام اگر فرابری ز رتبه پیمبری
به عصمت از مَلَک اگر هزار بار بگذری
هزار حج و عمره و جهاد اگر بیاوری
نشان چو نیستت به دل ز مُهر مِهر حیدری

چو کرم پیله می تنی به دورخود لعاب را

▫️شهی که مدح او همی پیمبر و خدا کند
چه سان تَوانَدش کسی که مدح یا ثنا کند
مگر که عشق، شمه‌ای ز وصف او ادا کند
ولی چه سان ادا کند که عقل از او ابا کند

به کور، کی بیان توان نمودن آفتاب را

▫️نه فخر اوست خوانم ار حدیث باب خیبرش
نه مدح اوست گویم ار ز قتل عمرو کافرش
نه وصف او مقاومت به صد هزار لشگرش
اراده گر نماید او به یک اشاره قنبرش

به گردنِ فلک نهد، ز کهکشان طناب را

▫️احاطه کرد علم او به ماسوی، سوا سوا
که هست علم وقدرتش ز علم و قدرت خدا
چه گویمت زعلم او، اَلا شنیده‌ای اَلا
شبی که رفت مصطفی، به فوق عرش مرتضی

بیان نمود بهر او، ایاب را ذهاب را

▫️اگر که قهرمان او به قهر و کین علم زند
اگر که ذوالفقار او به خون خصم دم زند
قضا، فنای این جهان در آن زمان رقم زند
به قهقرا، عدوی او به نیستی قدم زند

گر او، سبک کند عنان، گران کند رکاب را

📓 « دیوان وفایی »

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا