بلوهر و یوذاسف

قصه بلوهر و یوذاسف (صفحه ۲۱)

در ذکر تمثیلاتی که مشتمل است بر توضیح عیب های بسیار از دنیا

📚 نقل از کتاب عین الحیات
علامه مجلسی رحمت الله علیه

 

⬅️ یوذاسف گفت که:
آیا کسی می‌ باشد که اول که سخن حق
را بشنود اجابت ننماید و انکار کند و
بعد از مدتی اجابت کند و قبول نماید؟

⬅️ بلوهر گفت:
بلی؛ حال اکثر مردم نسبت
به حکمت چنین است

یوذاسف گفت که:
آیا پدرم هرگز از این سخنان
حکمت چیزی شنیده است؟

بلوهر گفت که:
گمان ندارم که شنیده باشد، شنیدن
درستی که در دل او جا کرده باشد
و خیرخواه مهربانی در این باب
با او سخن گفته باشد

یوذاسف گفت که:
چرا حکما در این مدت مدید پدرم را
بر این حال گذاشته‌ اند و امثال این
سخنان حق را به او نگفته‌ اند؟

بلوهر گفت که:
زیرا که ایشان محل
سخن خود را می‌ دانند.
و بسا باشد که ترک کنند
گفتن سخن حکمت را با کسی
که از پدر تو بهتر شنود و طبعش
ملایم تر باشد و بیشتر قبول کند
برای این که او را قابل این سخن ندانند

⬅️ و بسیار است که دانایی با کسی
در تمام عمر معاشرت نماید، و در
میان ایشان نهایت انس و مودت
و مهربانی باشد، و میان ایشان
در هیچ چیز جدایی نباشد الا
در دین و حکمت

و آن حکیم دانا غم خورد بر او
و برای حال او غمگین باشد
و به سبب این که او را قابل
نداند اسرار حکمت را به او نگوید

⬇️ چنانچه نقل کرده‌ اند که:

⚪️ پادشاهی بود در نهایت عقل و فطرت
و مهربان بود به رعیت، و پیوسته
در اصلاح ایشان می‌ کوشید
و به امور ایشان می‌ رسید

و آن پادشاه وزیری داشت موصوف به
صدق و راستی و صلاح، و در اصلاح
امور رعیت اعانت او می‌نمود، و
محل اعتماد و مشورت او بود.

و وزیر در کمال عقل و دینداری و ورع
و پرهیزکاری بود، و به ترک دنیا راغب
بود، و به خدمت علما و صلحا و نیکان
بسیار رسیده بود

و سخنان حق از ایشان فراگرفته بود
و فضل و بزرگی ایشان را دانسته بود
و محبت ایشان را به دل و جان
قبول کرده بود

⬅️ و او را نزد پادشاه قرب و منزلت
عظیم بود. پادشاه هیچ امری را از
او مخفی نمی‌داشت، و وزیر نیز
با پادشاه بر این منوال سلوک
می‌نمود

ولیکن از امر دین و اسرار حکمت
و معارف چیزی به او اظهار نمی‌ نمود
و بر این حال سالها با یکدیگر گذرانیدند

و وزیر هرگاه که به خدمت پادشاه می‌ آمد
به ظاهر سجده بتان می‌ کرد و تعظیم
آنها می‌ نمود و غیر آن از امور باطل
و لوازم کفر را ارتکاب می‌ نمود
از برای تقیه و حفظ نفس
خود از ضرر پادشاه

و وزیر از غایت اشفاق و مهربانی که
به آن پادشاه داشت پیوسته از
گمراهی و ضلالت او دلگیر
و غمگین بود

⬅️ تا آن که روزی با برادران و یاران
خود که اهل دین و حکمت بودند در
باب هدایت پادشاه مشورت نمود

ایشان گفتند که:
در حذر باش که مبادا تاثیری در او نکند
و ضرر به تو و اهل دین تو برساند
پس اگر یابی که قابل هدایت
است و سخن تو در او تاثیر
خواهد کرد، در امر دین به
او سخن بگوی و از کلمات
حکمت او را آگاه ساز

و اگر نه با او سخن مگوی که موجب
ضرر او به تو و اهل دین تو می‌ گردد
زیرا که به پادشاهان مغرور نمی‌ باید
شد و از قهر ایشان ایمن نمی‌ باید بود

⬅️ و بعد از آن پیوسته وزیر در
اندیشه بود و به پادشاه اظهار
خیرخواهی و اخلاص می‌نمود
و منتظر فرصت بود که در
محل مناسبی او را نصیحت
کند و او را هدایت نماید

⬅️ و پادشاه با آن کفر و ضلالت در نهایت
همواری و ملایمت بود و پیوسته در
مقام رعیت‌ پروری و اصلاح امور
و تفقد احوال ایشان بود

⬅️ و بعد از مدتی که حال میان پادشاه
و وزیر بر این منوال گذشت، شبی از
شبها بعد از آن که مردم همگی به
خواب رفته بودند
پادشاه با وزیر گفت که:
بیا سوار شویم و در این شهر بگردیم
و ببینیم که احوال مردم چون است
و مشاهده نماییم آثار باران هایی را
که در این ایام بر ایشان باریده است

وزیر گفت:
بلی؛ بسیار نیک است

و هر دو سوار شدند و
در نواحی شهر می‌گشتند

#قصه_بلوهر_و_یوذاسف ۲۱

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا