قصه بلوهر و یوذاسف (صفحه ۱)
در ذکر تمثیلاتی که مشتمل است بر توضیح عیب های بسیار از دنیا

📚 نقل از کتاب عین الحیات
علامه مجلسی رحمت الله علیه
⚪️ در این مقام قصه بلوهر و یوذاسف را که مشتمل بر حِکَم شریفه انبیا علیهم السلام و مواعظ لطیفه حکماست ایراد مینماییم،
و چون بر فواید بینظیر، محتوی و مشتمل است، به سبب طول قصه، ناظران این کتاب را از برکات آن محروم نمیگردانیم.
⬇️ ابن بابویه علیه الرحمة و الرضوان در کتاب کمالالدین و تمام النعمه به سند خود از محمد ابنزکریا روایت کرده است که:
⬅️ پادشاهی بود در ممالک هندوستان با لشکر فراوان و مملکت وسیع. و مهابت عظیم از او در نفوس رعیت او قرار گرفته بود و پیوسته بر دشمنان ظفر مییافت.
و با این حال حرص عظیم داشت در شهوتها و لذتهای دنیا و لهو و لعب، و از متابعت هواهای نفسانی دقیقهای فرونمیگذاشت.
و محبوبتر و خیرخواهترین مردم نزد او کسی بود که او را بر آن اعمال ناشایست ستایش مینمود و قبایح او را در نظر او زینت میداد،
دشمنتر و بدخواهترین مردم نزد او کسی بود که او را به ترک آنها امر میفرمود.
و او در حداثت سن و ابتدای جوانی به منصب فرمانروایی فایز گردیده بود.
و صاحب رای اصیل و زبان بلیغ بود. و در تدبیر امور رعیت و ضبط احوال ایشان به غایت عارف بود.
و چون مردم او را به این اوصاف شناخته بودند، لاجرم همگی منقاد او گردیده بودند. و هر سرکش و رامی او را خاضع و مطیع بود.
و برای او جمع گردیده بود مستی جوانی، و مستی سلطنت و جهانبانی، و بیهوشی شهوت و خودبینی، ظفریافتن او بر دشمنان.
و اطاعت و فرمانبرداری اهل مملکتش موجب طغیان و زیادتی آن مستی ها گردیده بود.
پس تکبر و تطاول مینمود و مردمان را حقیر میشمرد، و به سبب وفور مدح و ستایش مردم، اعتمادش بر تمامی عقل رای خود زیاده میشد.
و او را همتی و مقصودی بغیر از دنیا نبود.
و به آسانی او را میسر میشد آنچه را میطلبید و میخواست از دنیا.
ولیکن فرزند پسر نمیشد او را، و جمیع فرزندان او دختران بودند.
و پیش از پادشاهی او امر دین در مملکت او شیوع تمام داشت و اهل دین بسیار بودند.
پس شیطان دشمنی دین و اهل دین را در نظر او زینت داد و همت بر اضرار ایشان گماشت.
و از ترس زوال ملک خود ایشان را از مملکت خود دور گردانید و بتپرستان را مقرب خود گردانید و برای ایشان بتها از طلا و نقره ساخت.
و ایشان را تفضیل و تشریف بر دیگران داد و بتهای ایشان را سجده کرد.
پس چون مردم این حال را از او مشاهده نمودند، مسارعت نمودند به عبادت بتان و استخفاف به اهل دین.
▫️پس روزی پادشاه سؤال نمود از حال شخصی از اهل بلاد خود، که آن مرد را قرب عظیم و منزلت پسندیده نزد پادشاه بود.
و غرض پادشاه آن بود که به او استعانت جوید بر بعضی از امور خود، و به او احسان نماید.
▫️جواب گفتند که:
ای پادشاه او لباس خواهش دنیا را از بر کنده، و از اهل دنیا خلوت اختیار کرده، و به عباد پیوسته است.
پس این سخن بر پادشاه بسیار گران آمد و او را طلب نمود و چون حاضر شد و نظرش بر وی افتاد، او را در زی عباد و زهاد دید.
او را منع کرد و دشنام داد و گفت:
تو از بندگان من و از اعیان و اشراف اهل مملکت من بودی.
خود را رسوا کردی واهل و مال خود را ضایع گذاشتی و تابع اهل بطالت و زیانکاری شدی و خود را در میان مردم مضحکه و مثل ساختی.
و حال آن که من تو را برای کارهای عظیم خود مهیا گردانیده بودم و میخواستم به تو استعانت جویم بر اموری که مرا پیش آید.
▫️عابد گفت که:
ای پادشاه! اگر مرا بر تو حقی نیست ولیکن عقل تو را بر تو حق هست.
پس بشنو سخن مرا بیآن که به خشم آیی.
بعد از آن امر کن به آنچه خواهی، بعد از فهمیدن آنچه میگویم و تفکر نمودن در آن.
به درستی که ترک تامل و تدبر، دشمن عقل است و حایل میشود میان آدمی و فهمیدن اشیا
▫️پادشاه گفت که: آنچه خواهی بگو.
▫️عابد گفت که:
میپرسم از تو ای پادشاه که آیا عتاب تو با من برای گناهی است که بر نفس خود ضرر رسانیدهام، یا در خدمت تو تقصیری و جرمی دارم؟
▫️پادشاه گفت که:
جرم تو بر نفس خود نزد من بدترین گناهان است،
و من چنین نیستم که هرکس از رعیت من که خواهد خود را هلاک کند، او را به خود واگذارم، بلکه هلاک کردن خودش نزد من مثل آن است که دیگری از رعیت مرا هلاک گرداند.
و چون من اهتمام در امر رعیت دارم، حکم میکنم بر تو از برای تو، و مؤاخذه مینمایم تو را برای تو؛ زیرا که ضایع کردهای خود را.
▫️عابد گفت که:
ای پادشاه از حسن ظنی که به تو دارم گمان دارم که مرا مؤاخذه ننمایی مگر به حجتی که بر من تمام سازی. و حجت جاری نمیشود مگر نزد قاضی و حاکمی. و کسی از مردم بر تو قاضی نیست، ولیکن نزد تو قاضیان هستند و تو حکم ایشان را جاری میسازی، و من به بعضی از آن قاضیان راضیم و از بعضی ترسانم.
ادامه دارد…
