بلوهر و یوذاسف

قصه بلوهر و یوذاسف (صفحه ۶)

در ذکر تمثیلاتی که مشتمل است بر توضیح عیب های بسیار از دنیا

📚 نقل از کتاب عین الحیات
علامه مجلسی رحمت الله علیه

⬅️ روزی از روزها پادشاه
به عزم شکار بیرون رفت، و آن وزیر در خدمت او بود.
پس وزیر در میان دره‌ای به مردی رسید که زمین گیر شده در پای درختی افتاده بود و یارای حرکت نداشت.

وزیر از حال او سؤال نمود،
گفت:
جانوران درنده مرا ضرر رسانیده‌اند و به این حال افکنده‌اند.
پس وزیر بر او رقت کرد.

آن مرد گفت که:
ای وزیر مرا با خود دار و محافظت نمای، به درستی که از من نفع عظیم خواهی یافت.

وزیر گفت که:
من تو را محافظت نمایم هرچند امید نفعی از تو نباشد.
ولیکن بگو که چه منفعت از تو متصور است که مرا به آن وعده می‌کنی؟ آیا کاری می‌کنی یا علمی داری؟

آن مرد گفت که:
من رخنه سخن را می‌بندم که از راه سخن بر صاحبش فسادی مترتب نشود.

پس وزیر به سخن او اعتنایی ننمود و امر فرمود که او را به خانه‌ای بردند و معالجه او نمودند،
تا آن که بعد از زمانی امرای پادشاه شروع در حیله کردند برای دفع وزیر،

و تدبیرها براندیشیدند، تا آن که رای همگی بر این قرار گرفت که در پنهانی یکی از ایشان به پادشاه گفت که:

این وزیر طمع دارد در ملک تو که بعد از تو پادشاه شود، و پیوسته احسان و نیکی می‌کند به مردم و تهیه این مطلب را درست می‌کند.

و اگر خواهی که صدق این مقال بر تو ظاهر گردد به وزیر بگو که:
مرا این اراده سانح گردیده است که ترک پادشاهی کنم و به اهل عبادت بپیوندم.

پس هرگاه این سخن را با وزیر می‌گویی، از شادی و سرور او به این اراده، راستی سخن من بر تو ظاهر می‌گردد.

و این تدبیر را برای این کردند که رقت قلب او را می‌دانستند در هنگام ذکر فنای دنیا و مرگ، و می‌دانستند که اهل دین و عبادت را تواضع بسیار می‌کند و محبت بسیار به ایشان دارد.

پس چنین گمان بردند که از این راه بر وزیر ظفر می‌یابند.

پس پادشاه گفت که:
اگر من از وزیر چنین حالی مشاهده کنم دیگر با او سخن نگویم و جزم کنم به راستی سخن تو.

پس وزیر به خدمت پادشاه آمد.
پادشاه گفت:
تو می‌دانستی که چه مقدار حرص داشتم بر جمع دنیا و طلب ملک و پادشاهی.
و در این وقت یاد کردم ایام گذشته خود را، هیچ نفعی از آن با خود نمی‌یابم. و می‌دانم که آینده نیز مثل گذشته خواهد بود و عن قریب همگی زایل خواهد گردید و در دست من هیچ چیز نخواهد بود

و اکنون اراده دارم که از برای تحصیل آخرت سعی تمام نمایم مثل آن سعیی که برای تحصیل دنیا می‌کردم.
و می‌خواهم که به اهل عبادت ملحق شوم و پادشاهی را به اهلش واگذارم.
ای وزیر رای تو در این باب چیست؟

پس وزیر از استماع این سخنان رقت عظیم کرد و گفت:

ای پادشاه آنچه باقی است و زوال ندارد، اگرچه به دشواری به دست آید سزاوار است به طلب کردن؛

و هرچه فانی است و اگرچه به آسانی به دست آید سزاوارتر است به ترک کردن.

ای پادشاه! نیکو رایی دیده‌ای، و امیدوارم که حق تعالی برای تو شرف دنیا و آخرت را جمع کند.

پس این سخن بسیار گران آمد بر پادشاه، و کینه او را در دل گرفت اما اظهار نکرد، ولیکن وزیر آثار گرانی طبع وانحراف مزاج از چهره پادشاه استنباط نمود و به خانه خود غمگین و محزون بازگشت و ندانست که سبب این واقعه چه بود و که این مکر را برای او ساخته بود؛ و فکرش به چاره این کار نمی‌رسید.

پس تمام شب از دلگیری و تفکر خوابش نبرد
پس به یادش آمد سخن آن مرد که می‌گفت که:

من شکاف سخن را می‌بندم.

و او را طلب نمود و گفت:
تو یک روزی می‌گفتی که من رخنه سخن را سد می‌کنم.
آن مرد گفت که:
مگر به این گونه چیزی محتاج شده‌ای؟

وزیر گفت:
بلی؛ خبر می‌دهم تو را که من مصاحب این پادشاه بودم پیش از پادشاهی و در زمان سلطنت و فرمانروایی.
و در این مدت از من دلگیری به هم نرسانید زیرا که می‌دانست که من خیرخواه و مشفق اویم و در همه امور خیر او را بر خیر خود اختیار می‌کنم،

ولیکن در این روز او را از خود بسیار منحرف یافتم،
و گمان ندارم که بعد از این با من بر سر شفقت آید.

آن مرد گفت که:
از برای این بی‌توجهی هیچ سببی و علتی گمان می‌بری؟
گفت:
بلی؛ دیشب مرا طلبید.

و آنچه گذشته بود وزیر نقل کرد.

 

ادامه دارد …

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا